چمدان دستِ تو ... - تاریخ: 1397/9/17 ساعت: 19:21
پیرو پست قبل ،یا اغتشاشات ذهنیِ دوران. استوری مانی ،از تو هواپیما با اون پرچم کوچیک آلمان، اولین تصویری بود که بعد از شنیدن تصمیم مهاجرت خواهرم توی ذهنم نقش بست.همون بهت ،حیرت و تعجب. همون دلخوری. اون
به امید تکرار - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 7:02
دیروز آزمون سنجش و بود ونتیجه ش درکل از چیزی که فکر میکردم بهتر بود و تو دو تا درس ها از همیشه کمتر بودم و زبان هم صد نشد.. اما شیمی و ریاضی و عربی خیلی کمک کرده بودن تو رتبه ی منطقه یکم... فعلا که تمام امید,م تکرار, همین درصدهاست تو کنکور برای اکثر درس ها... انشاالله که سحر نزدیک است
تنها یک هفته باقی ست... - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 7:02
خوب من از امشب رسماً در قرنطینه کنکور خواهم بود و تا هفته, ی دیگه همین موقع ها عملا ارتباطی با دنیا مجازی نخواهم داشت...با آرزوی موفقیت و شادکامی برای تمام داوطلبان ورود به دانشگاه...ایشالا که همیشه شا
روز منتهی به کنکور خود را چگونه گذرانید... - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 7:02
پنج شنبه صبح ،نتیجه ی تمام تلاشهام واسه درس خوندن یک میل شدید به پرت کردن کتابهای توی دستم بود این شد که همون صبح دیگه قید خلاصه خونی و مرور رو زدم... عصر با بابا رفتیم حرم ،و برام اون نماز طولانیِ رو
دلت تنگ میشه - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 7:02
امروز دوباره بعد دو سال پا گذاشتم تو جهاد دانشگاهی و تمام راه تا جهاد همه ی شش سال زبان آموزیم جلوی چشمم بود ،تمام خاطرات و رفاقت ها و آدمایی که از اون شش سال دارم... سر سه راه ادبیات یهو به خودم گفتم
ابلهانه - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 7:02
آنچه گذشت. کنکور دادیم نتایج آمد انتخاب رشته کردیم، خب حقیقتا نتیجه باب میلم نبوده و نیست و مسرانه ایستاده ام که آزاد و غیرانتفاعی نمیروم. حقیقتش را به کسی نگفتم ،اما خب شما و اینجا فرق دارید ، معتقد
از عهد عتیق ,سلام - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 7:02
خب ما گوشیمان را تحویل داده ایم و اكنون با نسل اول گوشی های لمسی كه اولین وبلاگمان را هم با ان نوشته ایم پست میگزاریم. حالمان خوب است و هنوز به روال جدید عادت نكرده ایم اما بالاخره عادت میكنم كه برای چیزی كه دوست دارم تلاش كنم
از جایی حوالی انتهای ذهنم - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 7:02
میدونی چرا؟چون بارون نم میزنه به همه خاطراتی که تازه خشک شدنبعد این جوهرا پخش میشن همه جا #یکسالگذشت متن از سررسید پارسالم
دقایق پایانی - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 7:02
در چهل و پنج دقیقه ی پایانی, تولدم باید بگم که ابدا مثل چند سال گذشته شیرین و دلچسب نبود و این یک حس کاملا درونی بود. علی رغم سینما صبح و نهار که با مامان و برادرم گذشت حالم خوب نبود. و این کمبود حال خوب ابدا به عدم وجود یک شخص یا اتفاق خاص مرتبط نبود فقط و فقط خودم دلم خوش نبود. شاید به خاطر تمام چ...
تحمل بایدش - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 7:02
ببینین من٬ ریمل و رژم رو زده بودم، چشمانت آرزوستِ ایهام و دیوانه ی رضا بهرام رو ریخته بودم تو مموری م ، لباسامم پوشیده بودم ،فقط مونده بود کفشهام،همزمان هندزفری رو میذاشتم تو گوشم که زودتر برسم به حیا
حرکت،در رفتن؟! - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 7:02
البرز زاهدی ،یه جایی اواسطِ _نه در رفتن حرکتی بود،نه در ماندن سکونی_ در باب مهاجرت و این صحبتا میگه برای خودش (مهم تر از رسیدن به ٬رفتن از )بوده. قصه ی تکراری و استمراری آدما های دور و برم (و صادقان
رخت ببندیم...؟! - تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 22:43
باز که بلاگفا داره بازی درررمیاره چرا کامنت نمیررررسن... بدبختی اینجاس ،جز همین بلاگفا،جایی به دل من یکی که نمیشینه... حالا فعلا صبر...
این دل من آشوبِ برات - تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 21:48
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
از این به بعد... - تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 21:48
از این به بعد احتمالا رمزی مینویسم بعضی قضایا رو که شاید هم خیلی سکرت نباشن اما حس میکنم که یک آشنا هست اینجا و برخلاف رویه ای که تمام هیجده سال زندگیم داشتم ،نمیخوام فرار کنم... اینبار میمونم و مبارزه میکنم تا بفهمم کیه و این چرندیاتی که من دریافت میکنم از سمت کدوم ادم بیکاریه...امروز،اولین بار برا...